راز

منتشرشده: فوریه 11, 2013 در بدون شرح

آدم‌ها می‌آیند و می‌روند.
اما تو می‌مانی،گرچه تو هم آدمی!
و مجبور به رفتن،ولی تو می‌مانی!
راز ماندن تو یک نگاه است…
نگاهی دردناک…
نگاهی از عمق وجود…
دردناک و عمق وجود؟
در عمق وجود دردی‌ست که تو را عاشق می‌کند…!
راز ماندنت این بود … !

غریب‌وند

.

منتشرشده: اکتبر 29, 2012 در شعر

و چشم هایم تنها تو را می‌دید
و چشم هایم تنها تو را می‌بیند
نبودن‌هایم را به روی سیاهم نیاور
روی سیاهم در تاریکی شب‌وار موهایت پیدا نیست …
تنها چشمان توست که راه را در این هزار راه نشان می‌دهد …
چشمانت را نبند،که قلب خسته‌ام از طپش باز خواهد ایستاد …
انتخاب با توست …
غریب‌وند
۷/آبان

دزد

منتشرشده: اکتبر 2, 2012 در متفرقه

خالى‌تر از آنم كه كاغذ سپيد را پُر كنم!
نمى‌دانم!
تلنگرى بود كه بر من زده شد و به يادم آورد كه خالى هستم،خالى‌تر از کلمه ی خالی!
بدون بُعد.
خسته ام از بودن های دزدکی.
البته!دیگر دزد قهاری شدم.

باز و بسته

منتشرشده: فوریه 27, 2012 در متفرقه

ديوارهاى اين شهر بوى نم ميده،غم ديوارهاى اين شهر رُ فتح كرده و زندگى با پاى لنگش در حال گذراندن روزهاست.
پس از مدت ها خودم رُ توى آينه ديدم،چه غريب!
چشمهام رُ بستم،ديدمت
چشمهام رُ باز كردم،نديدمت
چشمهام رُ بستم،ديدمت
چشمهام رُ باز كردم،نديدمت
چشمهام رُ بستم،ديدمت

….
…..
چشمهام رُ باز كردم،نديدمت
چشمهام رُ بستم،نديدمت!
و چشمهام رُ بستم و ميدونم،شهر بعد از من هم بوى نم ميده و غم هنوز در حال فتح قله هاى ديگرى ست…

بیداری!

منتشرشده: فوریه 11, 2012 در خاطرات روزمره

همه ی شهر بیدار بود،منتظر جشنی برای خواب دوباره!
سال هاست به بیداری در خواب دچاریم.
چراغ چشمک زن این شهر هم خسته است،از چشمک زدن های پی در پی،از دیدن های ناخود آگاه!
چراغ چشمک زن دوست داشت نبیند مردم این شهر را.
مردمی با کوله باری از درد.
مردمی با خندیدن های زورکی.
مردمی با خوشحالی های الکی.
مردمی با نگاه های دزدکی.
چراغ چشمک زن هم دوست داشت مثل مردم این شهر خود را به خواب بزند.
چراغ چشمک زن امروز چشمک نمی زند….

خالی

منتشرشده: فوریه 5, 2012 در بدون شرح

نسل سوم!
نسلی که برای جبهه ی جنگ پا به عرصه گذاشت!
نسلی که احساس نکرد،خشونت دید.
نسلی که اونقدر تنها بود تا با تنهایی یک زوج شد.
نسلی که شبکه های اجتماعی گوش شد برای حرف هایش.
نسلی که زیر سایه ی نگاه تند بزرگان به زیر رفت.
نسلی که در آتش محدودیت ها سوخت.
نسلی که در پیچ و خم زندگی خم شد.
نسلی که درک نشد،به درک رفت!
نسلی که نیمه ی پر لیوانش هم خالی بود.
نسلی که مرگ آموخت.
نسلی که در اولین قدم زمین خورد.
نسلی که فرار کردن را یاد گرفت.
نسلی که دنیایش فیلتر شد.
نسلی که سرش پایین بود.
نسلی که محتوای بی محتوایی ها شد.
نسل من،نسل خالی

بوم

منتشرشده: فوریه 4, 2012 در متفرقه

یه بوم.
یه بوم سپید!
جنگ رنگ و من و قلمو و تیک تاک ساعت!
خب،چی باید کشید؟
نه،باید بپرسی چی نباید کشید!
آره،در این شهر محکومی به نکشیدن و کشیدن های الکی.
قلمو رو بر میدارم،میزنم توی رنگ،میکشم روی صورتم…
رنگ سیاه روی صورت من و بومی که هنوز سپیده….
جنگی که پایان نداره…
حسرتی که باید خورد…
دردی که باید به دوش کشید…
همه زیر سیاهی صورتم پنهان است!
سیاه باش،سیاه بودن رنگ جماعت است.