بایگانیِ دستهٔ ‘متفرقه’

دزد

منتشرشده: اکتبر 2, 2012 در متفرقه

خالى‌تر از آنم كه كاغذ سپيد را پُر كنم!
نمى‌دانم!
تلنگرى بود كه بر من زده شد و به يادم آورد كه خالى هستم،خالى‌تر از کلمه ی خالی!
بدون بُعد.
خسته ام از بودن های دزدکی.
البته!دیگر دزد قهاری شدم.

Advertisements

باز و بسته

منتشرشده: فوریه 27, 2012 در متفرقه

ديوارهاى اين شهر بوى نم ميده،غم ديوارهاى اين شهر رُ فتح كرده و زندگى با پاى لنگش در حال گذراندن روزهاست.
پس از مدت ها خودم رُ توى آينه ديدم،چه غريب!
چشمهام رُ بستم،ديدمت
چشمهام رُ باز كردم،نديدمت
چشمهام رُ بستم،ديدمت
چشمهام رُ باز كردم،نديدمت
چشمهام رُ بستم،ديدمت

….
…..
چشمهام رُ باز كردم،نديدمت
چشمهام رُ بستم،نديدمت!
و چشمهام رُ بستم و ميدونم،شهر بعد از من هم بوى نم ميده و غم هنوز در حال فتح قله هاى ديگرى ست…

بوم

منتشرشده: فوریه 4, 2012 در متفرقه

یه بوم.
یه بوم سپید!
جنگ رنگ و من و قلمو و تیک تاک ساعت!
خب،چی باید کشید؟
نه،باید بپرسی چی نباید کشید!
آره،در این شهر محکومی به نکشیدن و کشیدن های الکی.
قلمو رو بر میدارم،میزنم توی رنگ،میکشم روی صورتم…
رنگ سیاه روی صورت من و بومی که هنوز سپیده….
جنگی که پایان نداره…
حسرتی که باید خورد…
دردی که باید به دوش کشید…
همه زیر سیاهی صورتم پنهان است!
سیاه باش،سیاه بودن رنگ جماعت است.

انفجار بزرگ

منتشرشده: نوامبر 19, 2011 در متفرقه

همهمه بود.
همه جا صحبت از انفجاری بزرگ بود!
او اما خبر نداشت،به خود می گفت چه خبر است،اینها چه می گویند؟
گوشش را تیز کرد،فهمید امروز جایی در نقطه ای از این شهر منفجر شده،همه جا لرزیده!
همه از تعداد کشته ها و واقعه ی امروز می گفتند.
اما او یک لحظه به خود آمد،به خودش نگاه کرد،او چطور؟
او هم لرزید؟
سرش را تکان داد،حتی انفجار بزرگ هم او را نلرزاند.
سال ها بود که در بیداری خود را به خواب می زد.

روزمره

منتشرشده: ژوئیه 31, 2011 در متفرقه
برچسب‌ها:

وسایلش را جمع کرد. چایی را نصفه خورد و راه افتاد.
به سر کوچه رسید؛ کمی آنطرف تر ایستگاه اتوبوس بود و صفی طویل،مردمانی که در بیداری خواب بودند و خمیازه های ناخواسته ی آنان فضا را بیش از پیش غیر قابل تحمل می کرد.
کیفش را از جیب در آورد،با حسابی سر انگشتی فهمید جای ولخرجی نیست،باید با اتوبوس رفت؛تا آخر ماه راه زیاد است و جیبی که همان اول ماه خالی ست.
اتوبوس آمد؛جمعیت هجوم آوردند؛لا به لای جمعیت به داخل رفت و بعد از بسته شدن در از اینکه توانسته بود در این ماراتن پوچ پیروز شود باد به غیغب انداخت!
آری؛پیروزی برایش این معنی شده بود.
دلخوشی ساختگی بود!
هدفونش را به گوش زد و آهنگی که می خواند و زمزمه ای که می کرد.
در ذهنش روزمره هایش را دنبال می کرد و نقشه هایی برای بهتر شدن وضعیتش می کشید؛زمان رسیدن به اتوبوس،رفتن به سرِکار و برگشتن و خوابیدن و …!
ناگاه با خود گفت خودش کجای ماجراست! در این فکر بود که به ایستگاه مورد نظر رسید و …

پرده ی آخر

منتشرشده: ژوئن 3, 2011 در متفرقه

یکی پس از دیگری.
آخ؛حیف شد،زود بود،الان نباید می رفت!
دیالوگ های تکراری ما،ما مردمان مرده پرست.
نمی دانم ساعت چند بود؛خبری آمد،او رفت.
در بهت خبر مانده بودم،واقعیت داشت،مردمی را می دیدم که پس از مرگ وی،شیفته ی او شده بودند،هر چه باشد ما مرده پرستیم.
اپیزود دوم آنجا بود که خبری دیگر آمد،او رفت!
باز هم جستجو کردم و دیدم واقعیت داشت،در حال قبول کردن خبر بودم که خبری دیگر آمد،او نیز رفت!
زمانه ی جالبی ست،همه بار سفر بسته اند و برای برخی نیز بار سفر می بندند،بالاخره جانشین بر حق چنین قدرتی می تواند داشته باشد!
اپیزود سوم با علامت سوال در ذهن من شکل گرفت،آخر این چه ماهی ست؟
خرداد یا رخداد؟
کدام برازنده اش است؟
اگر این ماه نبود؛شاید این همه اتفاق هم نبود.
به حالت تعجب؛ابرویم را بالا می اندازم،لیوانم را پُر از جایی می کنم!
اپیزود سوم به درازا می انجامد،دارم با خدا صحبت می کنم؛کجای کاری؟
می دونی اینجا ، طرفای ما چه خبره؟
گوشم را نزدیک می برم؛صدایی نمی شنوم.
این همه مدت لیوان چای در دستم بود؛باگذشت زمان و سرمای وجودم او نیز یخ کرد.
پرده ی آخر!
صدایی می آید،نجوا نجوا نجوای………

یلدا،آیینی از دل ما

منتشرشده: دسامبر 21, 2010 در متفرقه

امشب، شب یلداست.
همیشه گرامی داشتن آیین های ایرانی زیباست، از یلدا گرفته تا چهارشنبه سوری و بقیه شون.
اومدم بگم که یلدا بلندترین شب ساله و اما دیدم همه می دونن،اومدم بگم چه رسوماتی داره و باز هم به این نتیجه رسیدم که همه میدونن.
کلن خود من از شب بیشتر خوشم میاد و دوست داشتم بر عکس فردای پس از یلدا که روزها بهشون افزوده میشه، هم چنان به زمان شب افزوده میشد.
در هر صورت داستان طبیعت دیگه!!!!!!!!!
امیدوارم هر کجا و با هر کس و در فکر هر شخص که هستید، یلداتون زیبا باشه و پر از شادی، به این باید فکر کرد که شب های یلدای زندگی آنقدر زیاد نیست،پس باید لذت برد.
امیدوارم دل همتون به زیبایی یلدا باشه، حالا شاید باید اینجا این رو گفت که:
پایان شب سیه سپید است.
شاید به یلدا بیشتر بخوره!!!
در هر صورت فال حافظ هم بگیرید.
بگم که در آخر هم واسه همه بچه های توییتر فال حافظی گرفتیم و این شد،انصافن فال جالبی در اومد!!!