بایگانیِ دستهٔ ‘شعر’

.

منتشرشده: اکتبر 29, 2012 در شعر

و چشم هایم تنها تو را می‌دید
و چشم هایم تنها تو را می‌بیند
نبودن‌هایم را به روی سیاهم نیاور
روی سیاهم در تاریکی شب‌وار موهایت پیدا نیست …
تنها چشمان توست که راه را در این هزار راه نشان می‌دهد …
چشمانت را نبند،که قلب خسته‌ام از طپش باز خواهد ایستاد …
انتخاب با توست …
غریب‌وند
۷/آبان

Advertisements

سكوت

منتشرشده: سپتامبر 29, 2010 در شعر

شايد آينه هم از بلنداى سكوت مرا باز پس مىزند…
كه ميداند؟
نميدانم و در ندانستن خود سكوت را برگزيده ام،
تا شايد فرداها زير خاك، زبانم سكوت جان از دست رفته ام را بشكند،
تا شايد فرداها گويند مردى آرام و ساكت ز هياهوى قلب يخ زده خود گريخت…

دوست و خنجر

منتشرشده: اوت 15, 2010 در شعر
دوستت می دارم ای دوست

گرچه خنجر زدی به سينه پر دردم

فرياد می زنمت تا گور

گرچه خاك پوشانده تنم

تن زخمی ام را می كشانم بر جويبار غم

غمی كه آمد از حسرت نگاه آخرت

آخرين نگاهت آنچنان قلب مرا سوزاند

كه هم چنان زير سردی خاك می سوزد

و من تنهاترين تنها شدم پس از آخرين نگاهت

چشمانم نفس زنان انتها را ديد بدنبال آخرين قدم هايت

و انتها كه تمام مرا در برگرفت درآغوش سرد خاك

آری خاكِ پاك، كه با لمس من تمام سياهی شد!

كژدم 88/3/27

امروز داشتم دفتر شعرم و ورق می زدم و به اين جمله برخوردم «برای دوستم سرودم در عين ناباوری» بعد شعر و خواندم يادم آمد داستان چه بود/ روز جالبی بود آن روز /آشوب گاه شيرين آسا/ يادش گرامی

شاملو كسی كه همه چيز را به هم زد

منتشرشده: ژوئیه 27, 2010 در شعر
با كمی تاخير در مورد سالروز فوت شاملو سخن می گويم ، كسی كه دنيای ادبيات فارسی را دچار تغيير شگرفی كرد اگر نيما يوشيج شعر نو را به عرصه آود و سهراب سپهری راه او را به خوبی ادامه داد اما شايد شاملو را بتوان بزرگترين شاعر چند دهه اخير به حساب آورد چرا كه سبك سپيد را آورد با تمام نا گفتنی هايش آری شاملو سبكی را آورد كه كلمات در آن هزار معنی را در حالی می دهند كه شايد از ديد كس ديگر معنی ديگری دهند، آری شاملو، بزرگی كه بزرگوارانه سخن گفت و بزرگوارانه رفت و بزرگوارانه در قلب ما می زيد.

به نو كردن ماه، بر بام شدم

با عقيق و سبزه و آينه.
داسی سرد بر آسمان گذشت
كه پرواز كبوتر ممنوع است.

صنوبرها به نجوا چيزی گفتند
و گزمكان به هياهو شمشير در پرندگان نهادند.

ماه
برنيامد.

oncvrqivu7s1hdh6yh2w.jpgbiek54cm5pxsx6yzzmq.jpg

اشك

منتشرشده: ژوئیه 26, 2010 در شعر

دريا …………

قايق كوچك ……………..

صدای گريه……………..

ماهی گير يه ماهی قرمز كوچك دل باخته بود

قلاب در دستان ماهی گير می چرخيد

اشك گوشه چشمانش

قلاب را انداخت ، كودكی منتظر غذا بود

ماهی‌گير اما،

به حال ماهی كوچك همچنان اشك می ريخت

ماهی دانست حكمت قلاب چيست

آنگاه

به سوی قلاب پرواز كرد

اما ماهی گير رهايش كرد، و رفت

ماهی ماند و قلابی شكسته

ماهی گير و ………

كژدم

جاده

منتشرشده: ژوئیه 15, 2010 در شعر
آن قدر نگاهش سرد بود، كه قلب آتشينم يخ زد

آنقدر رفتن را بهانه كرد ، بهار زندگی ام رفت وزمستان شد

ديوارها صف كشيدند

ناقوس ها به صدا در آمدند ، آسمان از نداشتن معشوقه اش ابری شد

پرواز ممنوع شد ، قصه گو به دار آويخته شد

و او هم چنان ميرفت و و ندانست من نيز هستم

و ندانست

هرچه تير زد زخم نشد ، جوانه زد

جوانه زد قلب يخ زده ام ، جوانه

و مرا به جرم شاخه سبزی به دار آويختند

چه زيبا بود

در اوج و ارتفاع جاده را ميديدم كه او از ميانش ميرود


جاده.jpgچوبه دار.jpg

تنها در آينه

منتشرشده: ژوئیه 14, 2010 در شعر

كاش تنها بودم
كاش دوستان ظاهری محو می شدند
كاش گل لاله می پژمرد
كاش آينه ها نبودند
كاش من نبودم
آری امروز قلب سنگي ام را از فراسوی ديوارهای آهنی بيرون كشيدم
آری، ای كاش دگر بر زبانم جاری نبود
از اعماق مي ناليدم
شكست
آينه
و حكايت
قلب شكسته ام
در گلو , نيز
شكست

ghalb e man.jpg