بایگانیِ دستهٔ ‘خاطرات روزمره’

خاموش

منتشرشده: فوریه 20, 2013 در خاطرات روزمره

image

باید خاموش شد و سکوتی وهم انگیز را در تلالو نور ستارگان و ماهی که نورش را از خورشید قرض می‌گیرد دنبال کرد…
باید خاموش شد و صدای چشمک زدن ستارگان را شنید،صدای خزیدن باد در میان برگ‌ها…
باید خاموش شد و ایستاد،ایستاد تا در زیر پایت علف سبز شود…
باید خاموش شد و خَم شد و علف‌ها را کند،علف‌ها را کشید…

Advertisements

بیداری!

منتشرشده: فوریه 11, 2012 در خاطرات روزمره

همه ی شهر بیدار بود،منتظر جشنی برای خواب دوباره!
سال هاست به بیداری در خواب دچاریم.
چراغ چشمک زن این شهر هم خسته است،از چشمک زدن های پی در پی،از دیدن های ناخود آگاه!
چراغ چشمک زن دوست داشت نبیند مردم این شهر را.
مردمی با کوله باری از درد.
مردمی با خندیدن های زورکی.
مردمی با خوشحالی های الکی.
مردمی با نگاه های دزدکی.
چراغ چشمک زن هم دوست داشت مثل مردم این شهر خود را به خواب بزند.
چراغ چشمک زن امروز چشمک نمی زند….

خطر

منتشرشده: فوریه 2, 2012 در خاطرات روزمره

هر خطری،خاطره ای دارد.
خطر کن و خاطره ام باش،بودن تو خوب است در تهی بودن این روزهای من!

کوک

منتشرشده: فوریه 1, 2012 در خاطرات روزمره

از خواب بیدار شد،ساعتش رُ نگاه کرد،کوک نبود،مثل خودش که این روزها کوک نیست!

آسمون دیگه گرگ و میش نبود،گرگِ،میش رُ خورده بود.

عزم رفتن کرد؛ایستاد؛کجا؟

ازخودش پرسید کجا برم؟

اینجا که هستم و آشنام،غریبه م!

نه.

در حالی که سرش رُ تکون می داد برگشت سرجاش،ساعتش رُ نگاه کرد،تکون نخورده بود از سر جاش! مثل خودش.

همه چیز تکرار شد.

تکرار شد
تکرار شد
تکرار
تک…

نقطه ی آغاز یا پایان

منتشرشده: اکتبر 14, 2011 در خاطرات روزمره

ساعت به صدا در آمد.
از خواب پرید.
نمی دانست خوابی دیده است یا نه!
بی میل از رختخواب کنده شد و آبی به دست و صورتش زد،در آینه نگاه کرد،همیشه با ته ریش،مثل همیشه عبوس و تکراری!
تازه از خواب بیدار شده بود،اما گویی خواب بود،بدنش کرخت بود و این هم برایش همیشگی بود!
کتری را پر از آب کرد،تنها صدای کتری بود که سکوت ذهنش را می شکست.
عقربه های ساعت می رفتند،اما او ایستاده بود.
مثل همیشه به همیشگی هایش فکر می کرد،ناگهان عقربه های ساعت ایستاد،یکسال گذشته بود،یکسال تنهاتر شده بود،یکسال به مرگ نزدیکتر،یکسال…
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم … سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
دور گردون گر دو روزی به مراد ما نرفت … دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
مرثیه ای برای زاد روز

تکرار

منتشرشده: ژوئیه 5, 2011 در خاطرات روزمره

زنگ ساعتی که دیشب کوک کرده بود او را بیدار کرد.
ساعتی که تنها ارث از پدرش بود!
یادش نیست کی ساعت را کوک کرده است.
جلوی آینه می ایستد،شانه ای را که آنورتر گذاشته بر می دارد و به موهایش می کشد؛آرام آرام،چند دانه از موهایش می ریزد،با خود زمزمه می کند و ناگاه موی سپیدی را می بیند.
آهی از اعماق سینه می کشد،سری تکان می دهد و به زوزه ی باد گوش می دهد،مثل همیشه،با تکرار همیشگی اش به پنجره میزند،به خودش می گوید: مثل من که خود تکرارم!
روی تخت می نشیند،صدای تیک تیک ساعت که تکرار وار دایره اش را طی می کند و به خود اجازه ی اینکه پایش را فراتر بگذارد نمی دهد،صدای زوزه ی باد که پنجره می خورد،صدای چکه ی آب…
صدایی می شنود،صدایی که تا بحال نشنیده است،تکراری نیست!
جا می خورد،می ترسد،اما سعی می کند گوش بدهد،چه روان سخن می گوید؛آری…
صدا به گوشش آشناست…
صدای خود اوست!
خودش.
از جا بر می خیزد و به جلوی آینه می رود لب می گشاید …..

سال نو

منتشرشده: مارس 18, 2011 در خاطرات روزمره


امروز هوایِ دیدن به سرم زد،بیرون رفتم،همیشه دم دمایِ عید دلهره آوره ،از خیابان های شلوغ می گذشتم ، جای سوزن انداختن نبود،همه بودند،از هر قشری از هر فکری از هر …
نمی دانم به این که فکر می کنم از ابتدا تا کنون هر چه کردند و هر چه گفتند نشد کمی خوشحال می شوم،خوشحال می شوم وقتی خواستند عید را از ما بگیرند و نشد،خوشحال می شوم وقتی خواستند عید دیگری را برای ما بسازند و نشد و نشد و نشد و رو سیاهیش ماند به ذغال!
هوای کوچه ها لبریز بود از انتظار،نه برای منجی! برای سال نو،تنفسش کن،سال نو می آید برای همه زیباست،چه برای آنکه دارد و چه برای آنکه ندارد،سال نو در راه است،هر طور که باشد زیباست.

هر روزتان نوروز………..نوروزتان پیروز