بایگانیِ دستهٔ ‘بدون شرح’

هوا

منتشرشده: مه 26, 2015 در بدون شرح

باید وا داد

مدتی بود آلودگی هوای ذهنم و آلودگی هوای تهران با هم قاطی شده بود و منو از زندگی کردن می‌رنجوند،گاهی باید وا داد،باید از پوسته‌ی خودت رها شی تا از آلودگی ذهنی آزاد بشی؛

همه‌ی مشکلات ما از اونجایی شروع شد که پدر و مادرمون و جامعه‌مون یادمون ندادن گاهی اوقات باید دست کشید و اسیر آۀودگی‌های خود ساخته و دیگران ساخته نشد؛

هر چی می‌خوای بری نمی‌تونی،چون جز آلودگی هوایی برای تنفس نیست،باید قدم رُ فراتر گذاشت و از آلودگی عبور کرد،اونوقت که از بیرون گود نگاه کنی،می‌بینی چه جایی بودی و چطور زندگی می‌کردی؛

دنیا ارزش بودن در آلودگی‌های ساخته شده توسط خودت و دیگران رُ نداره،هوای تهران به حد کافی آلوده هست،خودت رُ دریاب!! ؛

منتشرشده: دسامبر 12, 2014 در بدون شرح

این روزها بیشتر راه می‌رم توی خیابونا و پیاده همه جا رُ گَز می‌کنم؛هندزفری که جزو لاینفک آدمای کوچه و خیابون شده رُ هم با خودم نمی‌برم! از کنار اتوبان که می‌گذرم فقط به صدای ماشینا و بوق ممتد و داد و بیداد راننده‌ها گوش می‌دم؛همه‌ی این ازدحام آرامش بخشه!
برید توی خیابونا،لای ماشینا،بین مردم و به سر و صدا و داد و بیدادشون گوش کنید و ببینید که زندگی همینه،پُر از داد و بیداد و بیداد و داد بخاطر چند لحظه آرامش ساختگی!
یاد بگیرید داد و بیداد نکنید،بیداد و داد هم نکنید،یاد بگیرید نگاه کنید به بقیه اما از روی دستشون تقلب نکنید؛خودتون باشید،برید جلو،تابوها رُ بشکونید!
همه‌ی این داد و بیدادها بخاطر تابوهاست و خط قرمزا،برای خوشایند کسی،با داد و بیداد کس دیگه رُ ناراحت می‌کنیم؛یاد بگیرید اینجور نباشید!
اگر دیدید نمی‌تونید،فکر مرگ باشید،زندگی با داد و بیداد شیرین نیست،تلخ‌تر از مرگه!!

image

رد

منتشرشده: نوامبر 12, 2014 در بدون شرح

روزهای بد می‌آن و می‌رن،ولی فکر نمی‌کردم روزی باشه که من رُ تا سر حد مرگ به پایین بکشه.
خُب،زندگیه و بالا و پایین داره و اما نمی‌دونم این سربالاییش کِی تموم می‌شه!
دیشب تا صبح بیدار بودم،صبح هم که کله‌ی سحر بیدار شدم و رفتم سرکار،موقعی که من از خونه راه می‌افتم،سگ‌آ هم خوابن،علی ایحال؛نقل این حرفا نیست.
دیشب تا صبح خاطراتم رُ مرور می‌کردم،دیدم گوشه‌ی همه‌ی خاطره‌هام یه ردپایی هست،این ردپا اونقدر عمیقه که تا مغز استخونمم رفته،نمی‌دونستم باید چیکار کنم و البته نمی‌دونم.
دم دمای صبح با اتوبوس راهی آزادی شدم،دیدم چقدر آدم مث من قبل از بیدار شدن سگ‌آ میزنن بیرون،کسی لبخند نمی‌زد،همه عبوس و خواب‌آلود،خواستم بزنم پشت یکیشون وبگم آقا! شما هم یه مشت خاطره دارید که عمق زندگیتون رُ شامل می‌شه؟
بعد گفتم بیخیال،عمق زندگی همه یه جای خالی داره و هیچکس نمی‌تونه پُرش کنه،دیدم توی این مدت که خیلی‌آ از داشته‌هاشون راضی نیستن،همه می‌گن اگر دنبال علایق شخصی می‌رفتیم خیلی بهتر بود،همه یه باگی توی زندگی‌شون دارن،همه البته نه همه،یه عده‌ای منظورمه،شما به دل نگیرید اگر متن رُ خوندید که البته زیاد فکر نکنم کسی بخونه و شاید اصلا کسی نخونه و نمی‌دونم.
آره،افراد زیادی رُ دیدم که به ظاهر از زندگیشون راضین و در خفا به یاد عشق قدیمی‌شون پیک مشروب رُ می‌رن بالا،پوف؛دنیا جای عجیبیه،زندگی اونقدر بی رحم هست که بخاطر من واینسه تا خاطراتم رُ مرور کنم و باهاشون زندگی کنم،می‌دونم دیر یا زود زندگی می‌ره و من می‌مونم،مث همه موندنای گذشته،اصن بخاطر همینه کپک زدم و در جا می‌زنم.
اگر خوندی و فهمیدی کامنت بذار تا دور هم بخندیم؛بخندیم به همه خاطراتی که مغز استخون آدما رُ نشون کرده،همه صبح زود رفتنا و غمگین بودنا و عبوس بودنا،برای همه نادیده گرفته شدنا،برای همه نیومدنا،باید رد داد انگار؛
باید رد داد تا دیگه صبحا قبل از اینکه سگ‌آ بیدار می‌شن بیدار شد و واق واق کرد،باید رد داد تا درد همه خاطرات رُ به جون خرید،باید رد داد تا همچین متنی رُ نوشت.
43e0ef6368

.

منتشرشده: نوامبر 10, 2014 در بدون شرح

بعد از نزدیک به دو سال،حالا که کمتر از همیشه به توییتر می‌رم،گفتم بیام و ببینم از وبلاگ چه خبر ؛
یادش بخیر،یه زمانی تب وبلاگ نویسی بالا بود و حالا که توی سربالایی زندگی همه‌مون یه جورایی گیر کردیم از شبکه‌های اجتماعی فاصله گرفتیم؛
شبکه‌های اجتماعی به من همه چیز داد و همه چیزم رُ گرفت!
زندگی‌ست،از همون دست که می‌گیری،باید بدی! چیزی نمی‌تونی اندوخته کنی!
بماند،بعد این همه مدت خیلی حرف زدم،چون من مدت‌هاست کم حرف شدم،حرف‌های روزمره‌م هم داره یادم می‌ره،شاید باید برگردم توی غار ؛

دیوار

منتشرشده: فوریه 15, 2013 در بدون شرح

image

یک شب مثل هر شب تا صبح بیدار بودم به این امید که شب بر روز فائق آید و جای روز را بگیرد!
در تاریکی‌سقف اتاقم را می‌دیدم و لحظه‌ای با دیوار سرد کنارم حرف میزدم
نمی‌دانم دیوار از برای چه دردی، سرد و ساکت شده بود
دست‌های نسبتاً گرمم را به روی دیوارِ سرد و ساکت میکشیدم،حس عجیبی بود،حالت کرختیِ جالب،فکر می‌کنم دیوار هم خوشش می‌آمد!
کم کم خودم هم مثل دیوار سرد شدم،بالاخره بازیِ هم‌رنگ شدن با جماعت رُ بلد بودم…
  
ناگهان از شکاف‌های پنجره نور نمایان شد،چشمانم به حالت دفاعی نیمه بسته شد،باز هم همان زمزمه‌ی تکراری را زیر لب تکرار کردم،زور شب به صبح و خورشیدش نرسید…
 دستم را به دیوار کشیدم،اما دیوار هم گرم‌تر شد،دیوار هم تا پایان هم‌رنگ من نماند…
اما من ‌سردتر شدم،سردتر
تا چشمام بسته شد

..

منتشرشده: فوریه 14, 2013 در بدون شرح

نمی‌دانم از کجا شروع کنم،شاید همین نوشتن پایانِ شروعی‌ست که کرده‌ام!
تا اینجا خودم متوجه‌ی سخنانم نشدم،خیلی وقته کسی متوجه‌ی سخنان من نمی‌شود…
خیلی وقته نگاه‌ها روی من سنگینی می‌کند و سوال تکراری چرا،چرا و چرا از من پرسیده می‌شود…
جواب من نمی‌دانم است،به چراهای گفته شد و بی‌خیال بودن به نگاه‌های سنگین…
این سنگینی آخر کار دستم می‌دهد،این سنگینی آخر کار دستم می‌دهد…

راز

منتشرشده: فوریه 11, 2013 در بدون شرح

آدم‌ها می‌آیند و می‌روند.
اما تو می‌مانی،گرچه تو هم آدمی!
و مجبور به رفتن،ولی تو می‌مانی!
راز ماندن تو یک نگاه است…
نگاهی دردناک…
نگاهی از عمق وجود…
دردناک و عمق وجود؟
در عمق وجود دردی‌ست که تو را عاشق می‌کند…!
راز ماندنت این بود … !

غریب‌وند