دیوار

منتشرشده: فوریه 15, 2013 در بدون شرح

image

یک شب مثل هر شب تا صبح بیدار بودم به این امید که شب بر روز فائق آید و جای روز را بگیرد!
در تاریکی‌سقف اتاقم را می‌دیدم و لحظه‌ای با دیوار سرد کنارم حرف میزدم
نمی‌دانم دیوار از برای چه دردی، سرد و ساکت شده بود
دست‌های نسبتاً گرمم را به روی دیوارِ سرد و ساکت میکشیدم،حس عجیبی بود،حالت کرختیِ جالب،فکر می‌کنم دیوار هم خوشش می‌آمد!
کم کم خودم هم مثل دیوار سرد شدم،بالاخره بازیِ هم‌رنگ شدن با جماعت رُ بلد بودم…
  
ناگهان از شکاف‌های پنجره نور نمایان شد،چشمانم به حالت دفاعی نیمه بسته شد،باز هم همان زمزمه‌ی تکراری را زیر لب تکرار کردم،زور شب به صبح و خورشیدش نرسید…
 دستم را به دیوار کشیدم،اما دیوار هم گرم‌تر شد،دیوار هم تا پایان هم‌رنگ من نماند…
اما من ‌سردتر شدم،سردتر
تا چشمام بسته شد

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s