کوک

منتشرشده: فوریه 1, 2012 در خاطرات روزمره

از خواب بیدار شد،ساعتش رُ نگاه کرد،کوک نبود،مثل خودش که این روزها کوک نیست!

آسمون دیگه گرگ و میش نبود،گرگِ،میش رُ خورده بود.

عزم رفتن کرد؛ایستاد؛کجا؟

ازخودش پرسید کجا برم؟

اینجا که هستم و آشنام،غریبه م!

نه.

در حالی که سرش رُ تکون می داد برگشت سرجاش،ساعتش رُ نگاه کرد،تکون نخورده بود از سر جاش! مثل خودش.

همه چیز تکرار شد.

تکرار شد
تکرار شد
تکرار
تک…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s