نقطه ی آغاز یا پایان

منتشرشده: اکتبر 14, 2011 در خاطرات روزمره

ساعت به صدا در آمد.
از خواب پرید.
نمی دانست خوابی دیده است یا نه!
بی میل از رختخواب کنده شد و آبی به دست و صورتش زد،در آینه نگاه کرد،همیشه با ته ریش،مثل همیشه عبوس و تکراری!
تازه از خواب بیدار شده بود،اما گویی خواب بود،بدنش کرخت بود و این هم برایش همیشگی بود!
کتری را پر از آب کرد،تنها صدای کتری بود که سکوت ذهنش را می شکست.
عقربه های ساعت می رفتند،اما او ایستاده بود.
مثل همیشه به همیشگی هایش فکر می کرد،ناگهان عقربه های ساعت ایستاد،یکسال گذشته بود،یکسال تنهاتر شده بود،یکسال به مرگ نزدیکتر،یکسال…
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم … سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
دور گردون گر دو روزی به مراد ما نرفت … دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
مرثیه ای برای زاد روز

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. هنا می‌گوید:

    تولدت مبارک پسر امیدوارم برای امشبت کلی آرزوهای شاد مفید داشته باشی. آرزوم برات اینه که هیچ وخت از امشب تا لحظه ای که زنده ای هیچ وقت این جمله نیاد تو دهنت که ای کاش مادر تو را نمیزائید. خوش باشی همیشه ای دوست خالی از هر گونه تنهایی و غم :*

  2. نوشین می‌گوید:

    رسیده بود به در بعدی… قدم گذاشت ان سوی در و یک راه جدید را شروع کرد…

    شاید اگر اینجا، تو این آب و خاک نبودیم میشد جشن تولدمو نرو با این دید که یک سال به مرگ نزدیک تر شدیم نگاه نکنیم…شاید…اگر…اما….

    تولدت مبارک غریب

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s