چای تلخ

منتشرشده: ژانویه 26, 2011 در خاطرات روزمره


دیگه عادت شده،صبح ک از خواب بیدار میشوم کسی کنارم نیست.
با چهره ای در هم و موهایی ژولیده اولین کارم روشن کردن گاز برای گرم کردن چایی مانده از شب گذشته ست!
لیوان چایی را می دیدم،در تلالوی کدرش چهره ی خود را دیدم،عجب تصویری.
تا حالا اینقدر خود را از نزدیک ندیده بودم.
نمی دانم!
ب اطراف خود نگاه کردم و هیچ ندیدم،تنها من بودم و صدای نفرت انگیز عقربه های ساعتی ک ب من می گفت یا دنبال من بیا و یا…
آخ ک چقدر از مفهوم زمان نفرت دارم.
ب نیمه های لیوان رسیدم و طبق عادت همیشگی دیگر چایی را نخوردم و اما در یک لحظه یادم آمد،چقدر تلخ بود این جرعه،شاید دهانم از سخن تلخ چنین شده ،نمی دانم و اما تنها این را می دانم ک تلخ ترین جرعه ی چای زندگی را نوشیدم.
شایدم تلخی در نگاهم بود…..

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. نوشین می‌گوید:

    گاهی چنان تلخ و بریده ام
    که کلمات حتی
    مزه کاه میدهند.
    ———————-
    سید علی صالحی

  2. مهدی می‌گوید:

    به تلخی یک نگاه یک بوسه یک خشم
    به دوری یک جرعه
    به تاریکی خورشید
    به خود کامگی زمان
    به جادوی اولین سلام
    ایمان دارم

  3. مهدی می‌گوید:

    ممد کاش تنهایی مزش تلخ بود آخه تلخی قابل تحمل تره

  4. تیله می‌گوید:

    م م م م یه حرفایی رو باید بهت بزنم راجع به بلاگت میلتو برام بذار تا اونجا بهت بگم

  5. فرناز می‌گوید:

    به تلخيه چايى عادت كن شايد تلخى حرف بقيه هم واست عادى شه!!جدا ازينا چايى رو بايد دوس داشت اصن چايى با آدم حرف ميزنه
    بايد دركش كرد!! :))

  6. فرناز می‌گوید:

    :)))

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s