بالا و پايين

منتشرشده: اکتبر 4, 2010 در خاطرات روزمره

داستان همه ى ما سكانس اول مشابهى داشت،آغاز زندگى.
همه آغاز را ديديم و ب جلو آمديم، روزهايى جاى خود را ب شب دادند و شب هاى در خاطر ما ب مانند روز روشن جاى گرفتند و روزهايى هم بودند ك چون تاريكى ئه شب ب خاطر ما ماندند.
آرى، بالا و پايين زندگى يعنى اين!
روزى با خود زمزمه ميكردم و از دنيا و تمام مشكلاتش مى ناليدم، ناگاه دوستى بر من ظاهر شد، نا گفته هايم را از چشمانم خواند و گفت:اگر زندگى بالا و پايين و پستى و بلندى نداشت و همواره يكنواخت بود، زندگى ميشد نام بگيرد؟
با خود انديشيدم ك چ راست ميگويد و اگر چنين بود ك چ بسيار زندگى عادى ميگذشت.
پس از هر بلندى ب شوق پستى بال ميگيرم امروز، و با تمام جان ب جلو مى روم ،گرچه اين متن را  در حالی مى نويسم ک ب بلندى عظيمى در زندگى رسيده ام/
دوستان عيب من بى دل حيران نكنيد…..گوهرى دارم و صاحب نظرى مى جويم

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s