لحظه ها را جدى بگير

منتشرشده: سپتامبر 12, 2010 در خاطرات روزمره

هميشه نوشتن راحت نيست!
خب چه حرفى زدم معلومه كه راحت نيست.
نمى دانم از كجاى اين ماجرا شروع بايد كرد، اصلا شروع كرد يا در نقطه ى آغاز باز بايد دست و پا زد؟
شب ها برايم معنايى بسيار متفاوت دارند، آرام و ساكت و پر حرف و خاموش، با آغوشى باز و گرم، شب چنين است براى يك شب گرد ، كسى ك صبح جز رنج برايش ندارند .
امشب درسى آموختم درسى كه شايد بزرگترين اساتيد قادر ب آموختنش نباشند.
لحظه ، لحظه جدا شدن فرا مى رسيد و من آرام در خود طوفان به راه انداخته بودم و برون ساكت!
بالعكس هر بار.
لحظه ،لحظه جدايى فرارسيد…
اشك در چشمانم خشكيد و آه بر دلم ماند و تنها گفتم خداحافظ/
خود را براى جدالى عظيم با سيلاب غم آماده كرده بودم و اما…
آرى قدر لحظه ها را ندانستم كه برايش اشك بريزم و با خود ميگفتم هست و پايان ندارد.
شب در امشب به من آموخت لحظه را جدى بگير، زندگى بى آن تلخ تر هميشه خواهد بود.
لحظه ها را جدى بگير…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s