دوست و خنجر

منتشرشده: اوت 15, 2010 در شعر
دوستت می دارم ای دوست

گرچه خنجر زدی به سينه پر دردم

فرياد می زنمت تا گور

گرچه خاك پوشانده تنم

تن زخمی ام را می كشانم بر جويبار غم

غمی كه آمد از حسرت نگاه آخرت

آخرين نگاهت آنچنان قلب مرا سوزاند

كه هم چنان زير سردی خاك می سوزد

و من تنهاترين تنها شدم پس از آخرين نگاهت

چشمانم نفس زنان انتها را ديد بدنبال آخرين قدم هايت

و انتها كه تمام مرا در برگرفت درآغوش سرد خاك

آری خاكِ پاك، كه با لمس من تمام سياهی شد!

كژدم 88/3/27

امروز داشتم دفتر شعرم و ورق می زدم و به اين جمله برخوردم «برای دوستم سرودم در عين ناباوری» بعد شعر و خواندم يادم آمد داستان چه بود/ روز جالبی بود آن روز /آشوب گاه شيرين آسا/ يادش گرامی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s