گناه

منتشرشده: اوت 4, 2010 در خاطرات روزمره

روزگارى ست كه روزها را مى گذرانيم و نمى دانيم چگونه و چطور، صبح ها را شب و شب ها را با شمارش ستاره هاى تنها ورق مى زنيم در اين سوداى بى هويتى كسى نيست پايان ما را ببيند ، پايانى كه آغازش شروع سرخوردگى هاى ما بود، قلب ها امروز در سينه ى ما خفته اند ، كلمات بر زبانمان خشك شده اند ، تكيه گاهمان درختان نابارورى ست كه هر از چند گاهى ميوه هاى زهر آهگين به ما نوبر مى دهند و ما و اين ما كه هراسان از روى سر هم مى گذريم و بدن هامان را نردبامى قرار مى دهيم تا برسيم به آن حاصل بى حاصل، چرا كه تمام زندگى مان را بدون آنكه در نظر بگيريم كجايش هستيم و به كجا خواهيم رفت ، رفته ايم و اين است كه انسانيت را گاهى براى هميشه فراموش مى كنيم،
روزگارى بود كه سوداى بتان دين من بود و امروز در دين جز فرار از انسانيت نمى بينم و انسانيت گمشده را هم چنان در ميان ستاره هاى تنها مى جويم، روزگارى ست كه روزها خود را بر تقويم خط نمى كشند و ما روزگار را در چنين روزگارى مى گذرانيم اين روزگارى كه اى كاش در آن نمى زيستيم.
روزگارى ست كه زيستن بزرگترين گناه است…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s