دل تنگى يا دل مردگى

منتشرشده: اوت 2, 2010 در خاطرات روزمره

نمى دانم جمله ام را چگونه آغاز كنم و اما با همه اين ندانستن ها كه چون پيله اى به دور من تنيده اند شروع مى كنم.
بد روزهايى ست حوصله اى برايم نمانده حتى،چوبى در ميان چرخ زندگى پر تلاطم من گير كرده ،نمى دانم چه مى كنم و خواهم كرد ،دل خوش به گذر ايام و غمگين از گذر عمر!
بر عكس شده، روزها به خيابان هاى شلوغ مى روم ، آفتاب بر چهره ى سوخته ام مى تابد و من قدم هايم را آنقدر ور مى زنم تا آنچه خفته بر دلم نمايان شود و اما چه كنم حتى بر نقش شب هاى پر تنهايى من نمى نشيند.
با علامت هاى سوال زندگى را ادامه مى دهم و چه جالب كه هنوز معنى دقيقش را نمى دانم زندگى را ميگويم و تنها يك چيز مى دانم آن هم اين است زندگى من به مانند خيابان يك طرفه اى مى ماند كه چراغى قرمز هيچ وقت اجازه عبور به من را نمى دهد و تنها مى آيند و مى روند و من به نظاره مى نشينم.
اين تازه شروع ماجرا بود، آن دم كه آغازش را حدس زدم به پايانش نمى انديشيدم و حال پايان را نمى دانم بر زبان جمله اى نمى خزد!
پس پايانى در كار نيست آغاز خود پايان گفتنى هاست.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s