لبخند فرشته ى مرگ

منتشرشده: ژوئیه 24, 2010 در خاطرات روزمره

نمى دانم چه بگويم، جملات بر زبانم خشكيده، آنقدر همه اتفاقات در لحظه به وقوع پيوست كه گفتن از آن آسان نيست، هنوز هم در فكرم چه شد آن ماشين آمد و پيچيد و ما چرخيديم و دنيا اما تو گويى نمى چرخيد، در آن لحظات تنها به اين مى انديشيدم كه چه خواهد شد ، چرخيد و بر لب پرتگاهى ايستاد، من هم ايستادم، آن كه پيچيد اما رفت و نخواست بداند چه ميشود، با خود گفتم شايد فرشته مرگ بود، نايستاد تا براى من اشك ريزد خنديد و رفت تا به من بگويد، تنها نخند در خنديدن هايت من را نيز شريك كن، اى دوست!
من هم چنان چون سايه به پشت سر تو مى آيم.
خنديد و ندانست كه من هم چنان به او مى خندم.
و اما خنديد و رفت تا روزى باز آيد و با هم برويم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s