جاده

منتشرشده: ژوئیه 15, 2010 در شعر
آن قدر نگاهش سرد بود، كه قلب آتشينم يخ زد

آنقدر رفتن را بهانه كرد ، بهار زندگی ام رفت وزمستان شد

ديوارها صف كشيدند

ناقوس ها به صدا در آمدند ، آسمان از نداشتن معشوقه اش ابری شد

پرواز ممنوع شد ، قصه گو به دار آويخته شد

و او هم چنان ميرفت و و ندانست من نيز هستم

و ندانست

هرچه تير زد زخم نشد ، جوانه زد

جوانه زد قلب يخ زده ام ، جوانه

و مرا به جرم شاخه سبزی به دار آويختند

چه زيبا بود

در اوج و ارتفاع جاده را ميديدم كه او از ميانش ميرود


جاده.jpgچوبه دار.jpg

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s