ندانستن های من………

منتشرشده: ژوئیه 12, 2010 در خاطرات روزمره
درود
نميدونم كجام
امروز صبح كه بيدار شدم حوصله نداشتم
رفتم توی آينه به خودم نگاه كردم ديدم ………………
تصميم گرفتم برم به كجا نمی دونم
تصميم گرفتم به اولين اتوبوسی كه رسيدم سوار بشم
خوب اين شد كه اومدم آزادی و از اونجا به قزوين!
الان نمی دونم كجام ولی مهم اينه كه تهران نيستم و در يك كافي نت درب داغونم به نام عرشيا!
صاحب كافي نت بدجور نگاه ميكنه انگار شاخ دارم البت احتمالا شاخ كه دارم!
اين تموم شه می رم يه جا گير ميارم تا غذا بخورم بعد باز بر ميگردم اگه بشه شب نرم خوونه خيلي خووبه واس خودم تو خيابونا بچرخم
ولي خب…….

به قول يك دوست(مشيری!)

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

اينم شايد خووبه بگم كه
به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s